جهان یک زن

من هدهدم، صفیر سلیمانم آرزوست

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۹ ثبت شده است

یادت می‌آید؟!

این عروسک را یادت هست؟ سه تا بودند. تو دخترش را داشتی با پیرهن گل‌گلی که گمانم می‌خندید. من هم عروسک دهن‌کجی که یک لباس سورمه‌ای خالدار تنش بود با یک کلاه. این هم برای زهره است. عروسک زبان دراز. نمی‌دانم چرا الان این عروسک دست من مانده ولی وقتی پیدایش کردم پرت شدم به سالهای دور...  آن زمان‌ها خیلی شبیه هم بودیم حتی غمهایمان. حالا اما من و تو و زهره هر کدام زندگی‌هایی داریم با بالا و پایین های خاص خودش. زندگی می‌چرخد برای هرکس یک طور ولی روی یک پاشنه نمی‌ماند این را بعد از این همه سال خوب میدانیم...  راستی آن زمانها، بچگی‌هایمان را می‌گویم، آن موقع زندگی می‌کردیم یا الان؟! بیا مثل آن موقع بیخیال دنیا بخندیم، به جای خاله‌بازی برای آدمهای دور و برمان‌ غذا درست کنیم، چای دم کنیم...، به جای رنگ‌آمیزی نقاشی‌مان روی کیکها و غذاهای خودمان رنگ بپاشیم، به جای بالای سرسره در بالا پشت بام چای بخوریم، به جای چیدن میوه از درخت از یخچال میوه بچینیم و بخوریم. بیا اصلا نگاهمان به آسمان باشد؛ مثل آن زمانهایی که سوار چرخ و فلک آهنی می‌شدیم و دستمان را محکم بند می‌کردیم به زنجیر  و خودمان را می‌کشیدیم عقب و سرمان را رو به آسمان می‌گرفتیم؛  جوری که انگار داریم پرواز می‌کنیم.

۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰

دوتا کافی نیست؟ واقعا؟!

 آدمها نشسته‌اند تا رهبری یک حرفی بزند بلندگو بگیرند همان را تکرار کنند یا نهایت نبوغشان این است که همان معنا را با کلام جدید و عکس و فیلم همراه کنند. ولی واقعا مسئولین فرهنگی این جامعه وظیفه دیگری ندارند؟ 
 
تحول جمعیتی ایران خوب نیست؛ رو به افول است. رشد جمعیت خوب نیست. ما داریم به سمت پیری می‌رویم، هرم جمعیتی ما دارد تغییر می‌کند، همه این گزاره‌ها جمله خبری هستند که ما باید اینها را در خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها بخوانیم آن هم نه آنقدر زیاد که حالمان بد شود) ولی وقتی کسی قصد ساخت مستند یا فیلم یا انیمیشن را دارد که نباید این‌ها را با همین زبان تکرار کند. پس فایده هنر چیست؟ غیر این است که هنرمند، کارگردان، نویسنده باید از هنر به عنوان ابزاری برای روح بخشیدن به معنا استفاده کند؟ 
 
من که در خانه‌ام نشسته‌ام، فرزندی ندارم، به ایران و جمهوری اسلامی هم می‌بالم هم برایم ارزشمند است با دیدن این همه مستند بیخود و کانال‌ها و صفحه‌هایی که به شکل قارچ ‌طور ایجاد می‌شود و فقط حرفهای تکراری را بازنشر میدهد حالم بد می‌شود. به بچه‌داری ترغیب نمی‌شوم که هیچ، تلویزیون را هم خاموش می‌کنم.
 
آن زمانی که می‌گفتند «ایست دو بچه کافیست»، آن زمانی که میگفتند «فرزند کمتر زندگی بهتر» چون این شعارها با زندگی درحال مدرن شدن مردم هماهنگ بوده مردم با جان و دل آن را پذیرفته‌اند ولی حالا چه؟ حالا مدرنیته کامل زیر زبانمان رفته، کیفش را برده‌ایم، فردگراتر شده‌ایم، حق مدارتر شده‌ایم، مسئولیت‌پذیریمان کمتر شده، دنبال لذت و آسایش در زندگی هستیم. از آن طرف قانون هایی که برای بهبود وضعیت اشتغال زنان با محوریت خانواده  تصویب شده فقط روی کاغذ مانده و اجرایی نشده، زندگی ها دارد سخت‌تر می‌شود، اوضاع اقتصادی نابه‌سامان است بعد یک عده مدام شعار «دوتا کافی نیست» را  تکرار می‌کنند و گمان میکنند کک کسی گزیده میشود...زهی خیال باطل!
۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰

اتاقی از آن خود...

 خواندن اتاقی از آن خود بسیار برایم لذت بخش بود گرچه تا با ادبیات بعضا سوررئالیستی و تخیل ویرجینیا وولف خو بگیرم کمی زمان برد.
 از اول تا پایان کتاب هوش فوق‌العاده، جسارت و شجاعت ویرجینیا وولف مرا مبهوت خود کرد. در این کتاب سعی شده با نگاه منطقی و تاریخی و کاملا بی‌طرفانه موضوع ادبیات و زن مورد کنکاش قرار بگیرد و گاهی دست روی موضوعاتی گذاشته می‌شود که در زیست زنانه دیده‌می‌شود که به ظاهر ساده و کم‌اهمیت است ولی بسیار مهم و تاثیرگذار بوده است.
 تحلیلی که وولف به‌دور از جنسیت‌زدگی رایج، درباره سیطره قدرت مردانه و همینطور تاثیر مالکیت و ثروت بر استقلال و فعالیتهای زنانه دارد بسیار جالب و تامل برانگیز است
 
بخشی از کتاب: آنچه از نظر من اسفبار است این است که تا قرن هجدهم چیزی درباره زنان نمی‌دانیم. هیچ الگویی در ذهن ندارم تا به این یا آن سو متمایل شوم. چرا زنان در عصر الیزابت شعر نمی‌سرودند؟ در حالی که نمی‌دانم چه تحصیلاتی داشتند. آیا نوشتن می‌دانستند؟ آیا اتاق نشیمنی از آن خود داشتند؟ چه تعداد از زنان قبل از ۲۱ سالگی بچه دار می‌شدند؟ در یک کلام از ۸ صبح تا ۸ شب چه می کردند؟
موافقین ۵ مخالفین ۰

دختر است!

من زادگاهم را ندیده ام 

جایی که مادرم 

بار سنگین بطنش را

 در زیر سقفی فرو نهاد

 هنوز زنده است

 نخستین تیک‌تاک‌های قلب کوچکم 

در سوراخ بخاری

 و درز آجرهای کهنه

 و پیداست جای نگاهی شرمسار 

بر در و دیوار اتاق 

نگاه مادرم

 به پدرم 

و پدر بزرگم

 صدای خفه ای گفت 

دختر است!

 قابله لرزید

 در تردید سکه ناف‌بران

 و مرگ حتمی شیرینی ختنه سوران

 در اولین زیارت از زادگاهم

 نگاه شرمسار مادرم را 

از دیوارها می زدایم

 و آنجا که نبضم آشکارا کوفتن آغازید

 اقرار می آغازم که

 در دستهای روشنم

 شهوت گره شدن و کوبیدن نیست

 عربده نمی‌کشم

 افتخار کشتن انسان‌ها را ندارم

 که بر سر سفره برتری آدم‌های نر پروار نشده‌ام

 

پی‌نوشت: شعری از طاهره صفارزاده به مناسبت سالروز درگذشتش

موافقین ۶ مخالفین ۰