جهان یک زن

من هدهدم، صفیر سلیمانم آرزوست

جهان یک زن

من هدهدم، صفیر سلیمانم آرزوست

سلام خوش آمدید

ما نیز مردمی هستیم...

دوشنبه, ۲۳ دی ۱۴۰۴،
هرچه جلوتر آمدیم خیابان‌ها شلوغ‌تر می‌شد. در یکی از خیابان‌های فرعی انقلاب راننده نگه داشت. بیشتر از این ماشین نمی‌توانست حرکت کند. پیاده شدیم. یادم آمد امروز راهپیمایی نبوده، تجمع میدان انقلاب بوده و ما تازه نرسیده به چهارراه ولیعصریم. در فکر این بودم که حالا این مسیر تا میدان را چطور برویم؟ برویم خیابان انقلاب و ماشین سوار شویم؟ در همین فکرها بودم که به خیابان اصلی رسیدیم‌. خیل جمعیت از هر طرف به سمت خیابان می‌آمد. خنده‌ام گرفت که با خود فکر می‌کردم می‌توانیم ماشین سوار شویم. با این فاصله از میدان انقلاب، جمعیت طوری بود که نمی‌توانستی به درستی قدم برداری. به سختی راه پیدا کردیم و وارد جمعیت شدیم. 
«نیروی انتظامی؛ تشکر تشکر» 
اولین شعاری بود که امروز شنیدم. چندتا از درجه‌داران نیروی انتظامی آنجا ایستاده بودند و در قبال شعار تشکر مردم سلام نظامی می‌دادند. همراه جمعیت همینطور به آهستگی جلو می‌رفتیم حواسمان هم بود که هم را گم نکنیم. هیچ صدایی از مراسم نمی‌آمد. فقط مردم خودشان گروه گروه شعار می‌دادند. سردسته‌ هر گروه هم از یک دختر جوان، یک پیرمرد، مرد جوان تا دختربچه چهار پنج ساله بود. همه‌جور آدمی بینمان بود. در این روزگار کمترین چیزی که می‌تواند تو را به اعتقاد آدم‌ها رهنمون کند چهره و ظاهر و نوع پوشش است! کمی که از تقاطع فاصله می‌گرفتیم جمعیت کمی کمتر می‌شد ولی به محض نزدیک شدن به تقاطع بعدی فشار جمعیت بسیار زیاد می‌شد و حرکت بسیار کند. تا میدان انقلاب اوضاع همینطور بود. مردم لابه‌لای شعارهای وطن‌پرستانه‌شان، شعارهای اقتصادی هم می‌دادند و چندتایی هم فحش نثار مفسدان اقتصادی و احتکارگران کردند. جلوی در دانشگاه تهران چند ماشین سوخته بود. جلوتر هم ماشین آتش نشانی سوخته شده‌بود. بعضی ایستگاه‌های بی‌آرتی هم شیشه‌هایش شکسته شده‌بود. مادرم یک بچه کوچکی که کنار مادرش راه می‌رفت را دید که از جمعیت زیاد، شکایت داشت. یاد کوچکی‌های خودش افتاد و با لبخند گفت « یاد انقلاب افتادم. یک بار مامانی منو با خودش برد من کوچیک بودم قدم خیلی کوتاه بود. دور تا دورم آدم بود. مثل همین بچه. به پای مامانی میزدم که منو بغل کنه» 
 کمی مانده به میدان انقلاب تازه صدای مراسم به گوشمان خورد. حسین طاهری بود. جمعیت همینطور با حرارت با شعارهای « حیدر،حیدر»، «الله‌اکبر، الله‌اکبر» همراهی‌اش می‌کردند. وقتی به میدان رسیدیم دختر شهید شادمانی سخنرانی می‌کردند و بعد هم میثم مطیعی شروع کرد. تصمیم گرفتیم برگردیم. با مترو به دلیل ازدحام جمعیت امکان برگشت نبود. به سمت خیابان جمهوری آمدیم. بین راه به هر بسیجی، سپاهی و نیروی انتظامی می‌رسیدیم سه نفری ازشان تشکر می‌کردیم و خداقوت می‌گفتیم‌. آنها هم با لبخند تشکر می‌کردند. به جمهوری رسیدیم. ترافیک سنگینی بود. سوار یک اتوبوسی که در ترافیک بود شدیم. بعد از ده دقیقه که اتوبوس از شدت ترافیک از جایش تکان نخورد پیاده شدیم. همینطور پیاده آمدیم بلکه ترافیک کمتر شود. خیلی خسته بودیم. در چهار راه بعدی ایستادیم تا شاید ماشین گیرمان بیاید. بعد از چند دقیقه ایستادن تاکسی جلوی پایمان ترمز کرد 
«بیایید تا یک جایی برویم»
سوار شدیم. راننده تاکسی با همسرش در مراسم شرکت کرده‌بود. در راه داشت تدارک چای مسجد را می‌دید و با چند نفر هماهنگ می‌کرد. تمام مسیر ترافیک بود. اذان را هم دادند و ما هنوز نرسیده بودیم. خوش‌بختانه مسیر راننده خیلی به مسیر خودمان نزدیک بود. چند کوچه پایینتر از خانه‌مان، نگه داشت ما هم پیاده شدیم. راننده تاکسی بود ولی پولی ازمان نگرفت. به سمت خانه‌مان راه افتادیم. پرچم ایران سردر خانه‌ای، تکان تکان می‌خورد. زیباترین و ماندگارترین قاب از امروز...
  • هانیه معینیان

نظرات (۶)

چه خوب که نوشتید.

این روایت‌ها باید ثبت بشه :)

پاسخ:
چه خوب که خوندید :)
دقیقا 
  • .. مَروه ..
  • ممنونم ازتون بابت این روایت زیبا

    دلم میخواست بخونم و بشنوم

    قبولتون باشه

    پاسخ:
    خواهش میکنم 🌹 
    ممنون از شما 
    قبول حق انشالله 

    تصویر زیبایی ترسیم کردید ولی با واقعیت بسیار فاصله داشت، ما هم مردم هستیم، با 32 سال سن، آینده ای مبهم، پول ملی بی ارزش، شغلی که وابسته به اینترنت و این روز ها به حالت تعلیق در آمده، مردمانی با اکثریت معترض و نالان با محله هایی فقیر نشین در سراسر ایران و با مسئولانی بی خیال که هر از چندگاهی گند اختلاس و جاسوسی یکی شان در می آید.

    کاش به جای ترسیم این فضای احساسی، از شرایط وخیمی که این حکومت و دولت پدید آورده و از محصول حدود 50 سال حکومت اسلامی فضایی واقعی رو ترسیم میکردید و ببینیم چند چندیم و تا کی باید به امید آینده ای بهتر شاهد تمام شدن جوانی مان باشیم

    پاسخ:
    سلام و ادب 
    من نگفتم ما فقط مردمیم. گفتم ما هم مردمیم :)

    کاملا با شما موافقم و نه تنها موافقم بلکه در واقعیت هم اوضاعی بهتر از شما ندارم. در واقع اصلا نیازی به توضیح دادن شرایط نیست ما همه داریم در یک کشور زندگی می‌کنیم
    و ما هم معترضیم.
     ولی بگذارید فضا را بزرگتر ببینیم و زمان را عقبتر ببریم. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که کشورهایی خودشان را با کشتن مردم بیگناه و خوردن منابع طبیعی آن کشورها، رییس همه جهان کردند و تو هم در لیست آن کشورهایی قرار داری که باید منابع‌ت خورده شود. حالا یا میگذاری که منابع‌ت را بخورند یا قبول نمیکنی و آنها هرکاری از دستشان برآید میکنند که به زمین بخوری. و من پشت حکومتی هستم که میگوید من روی پای خودم می‌ایستم ولی باج به توی قلدر زورگو نمیدهم. چون عزت ایران از همه چیز مهمتر است حتی از جان من...و البته اوضاع اینطور نمی‌ماند همینطور که همین امسال اقتصاد چین از اقتصاد آمریکا بالاتر قرار گرفت.

    و حالا برسیم به اوضاع خودمان؛ وضع اقتصادی الان بخشیش به همین نظام سلطه جهانی  مربوط است، بخشی به ناکارآمدی مسئولین و بخشی به انتخاب های غلط و از روی لج و لجبازی مردم در انتخابات.
    و البته که حاکمیت باید تغییراتی ایجاد کند مثل اینکه شرایطی ایجاد کند که مردم اعتراضاتشان را بیان کنند.

    مرگ بر حامیان ظالم

    چه پهلوی چه حاکم!

    کاش بجون هم میفتادین شرّ همتون کم میشد

    پاسخ:
    اتفاقا یک دعای خوبی هم داریم 
    اللهم والشغلهم بالظالمین ظالمین 

    انشالله که ظالمین جهان به جان هم بیفتند :)

    امروز بار دیگر مردم عزیز و دلیر ایران حماسه ای جدید آفریدند که در تاریخ ثبت شد و روسیاهی برای دشمنان و ساکتین فتنه ماند. الحمدلله رب العالمین. ایران وطن ماست، پرچم کفن ماست. 

    پاسخ:
    ایران همیشه باعزت خواهد ماند. به امید خدا و خون شهیدان...

    طیب الله.

    خداییش صدها سوژۀ ناب در خیزش دیروز وجود داشت که قابل روایت است.

    و قلم خانم‌ها پر از لطافت و برکت است برای روایتگری این سوژه‌ها.

    پاسخ:
    بله بله دقیقا.
    سلامت باشید 

    بِسْمِ اللَّهِ مَجْرَاهَا وَمُرْسَاهَا...