جهان یک زن

من هدهدم، صفیر سلیمانم آرزوست

جهان یک زن

من هدهدم، صفیر سلیمانم آرزوست

سلام خوش آمدید

۵ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

ظهر/ خیابان
تا در را می‌بندم و می‌نشینم می‌گوید:
«آبجی ببخشید جی‌پی‌اس‌ها خرابه به من لوکیشن رو اشتباه نشون داد»
لهجه ترکی دارد. بهش نمی‌خورد بیشتر از سی داشته باشد. شاید هم خیلی مانده به سی. این روزها خیلی محاسباتم در تشخیص سن اشتباه درمی‌آید. «آبجی» گفتنش به دلم می‌نشیند. همین یک کلمه احساس خوبی همراه با آرامش و امنیت به سمتم روانه می‌کند. نمی‌دانم چرا قبلا این کلمه آنقدر برایم مهم نبود و چند سالی‌ست حس مثبت خوبی بهم می‌دهد. چندبار دیگر هم با هم هم‌کلام می‌شویم و هربار من «آبجی» خطاب می‌شوم. 
 
بعدازظهر/ خیابان
امروز کمی برف آمد. خیلی کم. انگار که برف شادی باشد تا برف واقعی! ولی همین هم باعث شد هرکاری می‌کردم نتوانم اسنپ بگیرم. آنقدر هم جای پرتی بود به هیچ ایستگاه مترو و اتوبوس نزدیک نبودم. دیرم هم شده‌بود. گوشی ام کمتر از پنج درصد شارژ داشت. حراست اداره‌ای که کارم بهش افتاده‌بود آمد جلو و گفت «بفرمایید داخل، اینجا برف میاد» تشکر کردم و گفتم همین‌جا راحتم. ولی بعد از چند دقیقه نظر عوض شد. ماشین پیدا نمی‌شد، گوشی‌ام نفس‌های آخرش بود. رفتم سمت حراست حداقل گوشی‌ام را شارژ کنم. کمی گذشت و ماشین پیدا نشد همان آقا گفت «کدام سمت می‌روید؟» جوابش را دادم. همینجور که با دوست‌هایش حرف می‌زد گفت «منم زدم برای منم پیدا نمیشه.» از احساس مسئولیتش خوشم آمد. ولی همینجا تمام نشد. می‌شنیدم که به دوستش که میخواست جایی برود مرا نشان داد تا  مرا هم تا جایی ببرد ولی گویا هیچ جوره مسیرمان به هم نمی‌خورد. بعد از چند دقیقه گفت: «عه.خانم پیدا شد.» تمام مدت با گوشی‌اش داشته برای من دنبال ماشین می‌گشته. بعد هم گفت « شما لغو کنید دیگه با همین ماشین برید» تشکر کردم و می‌دانستم اگر قبول نکنم تا نیم ساعت دیگر هم ماشین گیرم نمی‌آید. وقتی داشت می‌رفت بیرون گفت: «عجله نکنید. ماشین اومد میگم بهتون.» بعد از چند دقیقه بیرون رفتم. ماشین تازه رسیده‌بود. شنیدم که می‌گوید« ای وای! یعنی من اشتباه زدم. حالا میشه خانم را برسونید» فهمیدم مقصد را اشتباه زده یا شاید باگ اسنپ بوده.
 
بازهم بعدازظهر/ خیابان
سوار شدم. یک آقای مسنی بود. تمام موهایش سفید بود. کمی که جلوتر رفتیم گفت « خیالت راحت، می‌رسونمت همونجا که میخوای بری» 
وقتیکه میخواستم حساب کنم. با اینکه مبلغ بر اساس مقصد اشتباهی حساب شده بود و مقصد من جای دیگری بود گفت همان مبلغ اسنپ را بزن. راننده تاکسی بود. یعنی کار اصلی‌اش همین بود. با این حال حاضر نبود پول بیشتر بگیرد. من هم بدون اینکه رضایتش را بگیرم مبلغی بیشتر واریز کردم. 
 
 
یادم هست چند سال پیش که با «کلر ژوبرت» نویسنده کودک و نوجوان فرانسوی مصاحبه می‌کردم یکی از موضوعاتی که به آن اشاره کرد و برایش نکته مثبت پررنگی بود، احترامی بود که مردان ایرانی به زنان می‌گذارند درحالی که در تجربه زیسته‌اش در فرانسه این احترام را از سمت مردان ندیده‌بود...من اطمینان دارم فمنیست‌های غربی حتی از نوع رادیکالشان، به ایران بیایند نظرشان درباره «مردان» تغییر می‌کند...
  • هانیه معینیان
طبق آمار، مردم آذری‌زبان کمترین استقبال را از این فراخوان‌ها داشته‌اند تا حدی که در فضای مجازی از سوی بعضی افراد به سخره گرفته شدند تا آنها را وادار به حضور در خیابان‌ها کنند. قبلتر هم در چند بازی ورزشی برگزار شده در تبریز، شعارهایی علیه پهلوی داده‌شد.
 
 با رجوع به کتب تاریخی دلایل این رفتار آذری‌زبانها مشخص می‌شود.
کتاب‌سوزی: پهلوی در راستای یکسان‌سازی فرهنگی، اقوام و قومیت‌ها را تحت فشار قرارداد. در این بین آذری‌زبانها گویی بین بقیه قومیت‌ها بیشتر مورد تنفر پهلوی بودند و بیشتر مورد آزار و اذیت قرار گرفتند. در دهه ۲۰ در راستای همین سیاست، محمدرضا پهلوی مراسمی در آذربایجان راه انداخت به نام «جشن کتابسوزی» تمام کتاب‌های آنجا به آتش کشیده‌شد و کسانی که مقاومت می‌کردند قتل عام شدند.
«دکتر محمدعلی فرزانه» در این باره می‌نویسد: 
در تبریز هفته‌ها چوبه‌های دار برافراشته بود و هرروز صبح جسد بی‌جان چندین قربانی بر سر دار تکان می‌خوردند و زیر پای این قربانیان کتاب‌های درسی را به آتش می‌کشیدند.»
غلامحسین صدری افشار، نویسنده و ادیب ایرانی هم دراین‌باره می‌گوید:
«سرکوب زبان‌های بومی در ایران در عصر پهلوی به تقلید از ترکیه اتفاق افتاد. تحت تأثیر آن‌ها در دوره رضاشاه و محمدرضاشاه این فشارها در ایران به وجود آمد و کسی حق نداشت به زبان محلی حرف بزند. ما در مدرسه حق نداشتیم به ترکی حرف بزنیم، در ادارات هم صحبت کردن به زبان‌های محلی ممنوع بود.»
 
بخشیدن آرارات: رضاخان در سال ۱۳۱۳ عازم ترکیه شد. او به شدت تحت تأثیر اقدامات آتاتورک قرار گرفت و به او علاقمند شد تا حدی که در این سفر ارتفاعات آرارات را به ترکیه واگذار کرد! آرارات آن زمان بخشی از خاک آذربایجان محسوب می‌شد.
 
سرکوب عشایر: در گذشته ایلات و عشایر یک قدرت سیاسی، اجتماعی به حساب می‌آمدند. رضاخان برای ایجاد قدرت مرکزی شروع به سرکوب شدید این‌ها کرد. عشایر آذربایجان هم جزو همان‌ها بودند که علی رغم مقاومت، شکنجه شدند، اعدام شدند و چادرهایشان آتش زده شد. 
 استفان کرونین در کتابش می‌نویسد« روش آن‌ها، روش اعدام و نابودی بود نه طرق تعلیم و تربیت و اصلاح» و در ادامه در این‌باره می‌نویسد:
«این برنامه اسکان اجباری، که طی سال‌های ۱۳۱۲ تا ۱۳۱۶ در استان‌های لرستان، فارس، آذربایجان و خراسان انجام شد شکلی بسیار خشن و گاه قتل‌عام گونه داشت. بدین ترتیب در مدت کوتاهی شکل زندگی عشایر تغییر کرد و در واقع دگرگون شد اما این دگرگونی آن‌چنان که در آغاز می‌پنداشتند از طریق پذیرش شیوه زندگی ساده روستایی و کشاورزی انجام نگرفت بلکه با روش‌های خشنی اعمال شد که شمار زیادی از جمعیت عشایر ایران را به کلی نیست و نابود کرد.»
  • هانیه معینیان
هرچه جلوتر آمدیم خیابان‌ها شلوغ‌تر می‌شد. در یکی از خیابان‌های فرعی انقلاب راننده نگه داشت. بیشتر از این ماشین نمی‌توانست حرکت کند. پیاده شدیم. یادم آمد امروز راهپیمایی نبوده، تجمع میدان انقلاب بوده و ما تازه نرسیده به چهارراه ولیعصریم. در فکر این بودم که حالا این مسیر تا میدان را چطور برویم؟ برویم خیابان انقلاب و ماشین سوار شویم؟ در همین فکرها بودم که به خیابان اصلی رسیدیم‌. خیل جمعیت از هر طرف به سمت خیابان می‌آمد. خنده‌ام گرفت که با خود فکر می‌کردم می‌توانیم ماشین سوار شویم. با این فاصله از میدان انقلاب، جمعیت طوری بود که نمی‌توانستی به درستی قدم برداری. به سختی راه پیدا کردیم و وارد جمعیت شدیم. 
«نیروی انتظامی؛ تشکر تشکر» 
اولین شعاری بود که امروز شنیدم. چندتا از درجه‌داران نیروی انتظامی آنجا ایستاده بودند و در قبال شعار تشکر مردم سلام نظامی می‌دادند. همراه جمعیت همینطور به آهستگی جلو می‌رفتیم حواسمان هم بود که هم را گم نکنیم. هیچ صدایی از مراسم نمی‌آمد. فقط مردم خودشان گروه گروه شعار می‌دادند. سردسته‌ هر گروه هم از یک دختر جوان، یک پیرمرد، مرد جوان تا دختربچه چهار پنج ساله بود. همه‌جور آدمی بینمان بود. در این روزگار کمترین چیزی که می‌تواند تو را به اعتقاد آدم‌ها رهنمون کند چهره و ظاهر و نوع پوشش است! کمی که از تقاطع فاصله می‌گرفتیم جمعیت کمی کمتر می‌شد ولی به محض نزدیک شدن به تقاطع بعدی فشار جمعیت بسیار زیاد می‌شد و حرکت بسیار کند. تا میدان انقلاب اوضاع همینطور بود. مردم لابه‌لای شعارهای وطن‌پرستانه‌شان، شعارهای اقتصادی هم می‌دادند و چندتایی هم فحش نثار مفسدان اقتصادی و احتکارگران کردند. جلوی در دانشگاه تهران چند ماشین سوخته بود. جلوتر هم ماشین آتش نشانی سوخته شده‌بود. بعضی ایستگاه‌های بی‌آرتی هم شیشه‌هایش شکسته شده‌بود. مادرم یک بچه کوچکی که کنار مادرش راه می‌رفت را دید که از جمعیت زیاد، شکایت داشت. یاد کوچکی‌های خودش افتاد و با لبخند گفت « یاد انقلاب افتادم. یک بار مامانی منو با خودش برد من کوچیک بودم قدم خیلی کوتاه بود. دور تا دورم آدم بود. مثل همین بچه. به پای مامانی میزدم که منو بغل کنه» 
 کمی مانده به میدان انقلاب تازه صدای مراسم به گوشمان خورد. حسین طاهری بود. جمعیت همینطور با حرارت با شعارهای « حیدر،حیدر»، «الله‌اکبر، الله‌اکبر» همراهی‌اش می‌کردند. وقتی به میدان رسیدیم دختر شهید شادمانی سخنرانی می‌کردند و بعد هم میثم مطیعی شروع کرد. تصمیم گرفتیم برگردیم. با مترو به دلیل ازدحام جمعیت امکان برگشت نبود. به سمت خیابان جمهوری آمدیم. بین راه به هر بسیجی، سپاهی و نیروی انتظامی می‌رسیدیم سه نفری ازشان تشکر می‌کردیم و خداقوت می‌گفتیم‌. آنها هم با لبخند تشکر می‌کردند. به جمهوری رسیدیم. ترافیک سنگینی بود. سوار یک اتوبوسی که در ترافیک بود شدیم. بعد از ده دقیقه که اتوبوس از شدت ترافیک از جایش تکان نخورد پیاده شدیم. همینطور پیاده آمدیم بلکه ترافیک کمتر شود. خیلی خسته بودیم. در چهار راه بعدی ایستادیم تا شاید ماشین گیرمان بیاید. بعد از چند دقیقه ایستادن تاکسی جلوی پایمان ترمز کرد 
«بیایید تا یک جایی برویم»
سوار شدیم. راننده تاکسی با همسرش در مراسم شرکت کرده‌بود. در راه داشت تدارک چای مسجد را می‌دید و با چند نفر هماهنگ می‌کرد. تمام مسیر ترافیک بود. اذان را هم دادند و ما هنوز نرسیده بودیم. خوش‌بختانه مسیر راننده خیلی به مسیر خودمان نزدیک بود. چند کوچه پایینتر از خانه‌مان، نگه داشت ما هم پیاده شدیم. راننده تاکسی بود ولی پولی ازمان نگرفت. به سمت خانه‌مان راه افتادیم. پرچم ایران سردر خانه‌ای، تکان تکان می‌خورد. زیباترین و ماندگارترین قاب از امروز...
  • هانیه معینیان

«رژیم بغداد به بختیار تابعیت عراقی اعطا کرده است. او یک نامه سرگشاده به حسن‌البکر رئیس جمهور عراق نوشته و درباره آینده ملت ایران اظهار نگرانی کرده‌است. عملی است ننگین بخصوص از طرف کسی که با اخاذی از همین ملت که ادعا می‌کند نمایندگی‌اش را دارد، میلیونر شده‌است.»

◾برگرفته از کتاب گفتگوهای من با شاه؛ خاطرات محرمانه امیراسدالله علم 

 

پی‌نوشت: تیمور بختیار از عوامل محمدرضا پهلوی بود که نقش پررنگی در تقویت پهلوی بعد از کودتای ۲۸ مرداد داشت. او مدارج ترقی را به سرعت طی کرد و مدتی هم رییس ساواک بود ولی بعد از مدتی محمدرضا به او بدگمان شد چون احتمال کودتا از سمت او می‌رفت. او نهایتا با فراز و فرودهای بسیار پناهنده عراق شد. به دلیل روابط خصمانه دولت آن زمان عراق با حکومت ایران، عراق تجهیزاتی  از جمله شبکه رادیویی در اختیارش قرار داد تا علیه حکومت ایران فعالیت کند. جالب توجه اینکه بختیار بارها تلاش کرد با امام خمینی رابطه برقرار کند چون از نفوذ امام بین مردم مطلع بود، حتی دولت عراق هم در این راه تلاش کرد ولی با وجود اینکه امام مخالف جدی حکومت بود و در تبعید به سر می‌برد هیچ وقت روی خوش به بختیار نشان نداد و با او همکاری نکرد.

  • هانیه معینیان

عده‌ای می‌گویند تخریب‌گران حق دارند؛ با حکومت مخالفند و دارند برای تغییر حکومت هر کاری از دستشان برمی‌آید می‌کنند؛ درست مثل انقلابی‌های ۵۷. جدا از اینکه آیا مقایسه این تخریب‌گران که بینشان جاسوس و مزدور و وابسته به بیگانه هست با مردم دهه پنجاه که روی پای خودشان ایستاده بودند بدون کمک بیگانه درست است یا خیر؟ باید ببینیم آیا واقعا این‌طور بوده؟

شواهد تاریخی و گفتار امام خمینی چیزی خلاف آن را به ما نشان می‌دهد. امام خمینی هیچ وقت موافق مبارزه و قیام مسلحانه نبود. با اینکه همیشه افرادی در گوشش زمزمه می‌کردند و به او می‌گفتند که باید در این مرحله، وارد فاز مبارزه مسلحانه شود ولی مشی امام هیچ وقت این نبود. امام مردم را بدون زور و اسلحه، بدون کمک از بیرون مرزها و فقط و فقط با «کلمه» با خود همراه کرد؛ از طریق  سخنرانی‌ها و اعلامیه‌های خود. در این راه امام بازداشت شد، تبعید شد، پسرش را شهید کردند، یاران و همراهانش را شکنجه کردند و شهید کردند ولی با این حال امام هیچ موقع به مبارزه مسلحانه اعتقاد نداشت.حتی وقتی در هفده شهریور، محمدرضا پهلوی تانک‌ها را برای سرکوب مردم به شهر آورد و اوضاع جوری شد که حمام خون در خیابانها راه افتاده بود و همه کشورهای جهان حتی کشورهای هم‌پیمان شاه( به جز دو کشور)، این کارش را سرزنش کردند نه تنها امام شیوه مبارزه خود را تغییر نداد بلکه از مردم خواست به نیروهای نظامی گل بدهند!

در این میان گروه‌هایی بودند که مبارزه مسلحانه را آغاز کرده‌بودند: از آن جمله حزب ملل اسلامی، ابوذر، منصورون و ... از همه شدیدتر سازمان مجاهدین خلق( منافقین) بود ولی امام با هیچ کدامشان همراهی نکرد.

 کتاب جریان‌ها و سازمان‌های مذهبی-سیاسی در ایران به این مورد اشاره می‌کند:

با توجه به نفوذ امام در بین مردم، سازمان منافقین دنبال گرفتن تایید از امام بود. چندین نفر از سازمان از جمله« حسین روحانی» و «حق شناس» جلساتی با امام داشتند و کتابهایشان را به امام هدیه دادند تا امام با آنها همراه شود ولی امام گفته بودند من با مبارزه مسلحانه مخالفم.

 

◾جریان رادیکال هیچ وقت در طول تاریخ نتوانسته مدت زیادی دوام بیاورد و مردم را با خود همراه کند چون انسان ذاتا از خشونت تنفر دارد

  • هانیه معینیان

بِسْمِ اللَّهِ مَجْرَاهَا وَمُرْسَاهَا...